حكيم ابوالقاسم فردوسى
115
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
تو را مىبينند ، با من بجنگى و كشته شوى ، نام و جاه خودت را همچون لاف و گزافى خواهى ساخت . اكنون بگو كه كجا را برمىگزينى . هومان كه سخنان بيژن را بشنيد ، سخت بخنديد و گفت : اى شوربخت ، بسيار بر تن خويش ناترس گشتهاى . شايد كه دلت از جان و تن خويش سير شده است . پس بدان كه من تو را آن سان به پيش سپاهيانت باز مىفرستم كه گيو از تو با درد و گداز بماند . اندكى ديگر سرت را از تن جدا مىسازم همچنان كه دليران فراوانى از تبارت را چنين كردهام . تو همچون تذروى هستى كه باز او را به شاخهء سروى ببرد و گوشت از بازويش بِكَند و خونش را بمكد . ليك اكنون چه سود ، كه شب نزديك گشته است . پس اينك برو و در پناه تاريكى شب بمان . من نيز به سوى سپاه خويش باز مىگردم و پگاه نخست به نزد مهتر سپاه مىروم و آنگاه با گردنى برافراخته ، به نبرد با تو خواهم آمد . بيژن كه چنين شنيد ، به دو گفت : برو كه چاه در پس و اهريمن در پيشت باد . دشمنان من نيز همگى كشته يا آواره و از جنگ برگشته بادا . پس بدان كه چون فردا به آوردگاه بيآيى ، ديگر شاه و سپاهيانت تو را باز نبينند . چنان سر از تنت جدا مىسازم كه ديگر هرگز آهنگ سپاه نكنى [ ! ] و بدين سان در آن شب از آن دشت آورد برفتند و به لشگرگاه خويش و به پيش پهلوانان بازگشتند . ليك همهء آن شب را در خواب ، آشفته بودند و دلشان از براى آن پيكار ، ناشكيب گشته بود . آمدن هومان به جنگ بيژن چون سپيده از كوه سر برآورد و دامن تيرهگون شب را بركشيد ، هومان جامهء نبرد بپوشيد و به پيش پيران رفت و همهء آن كار را به پيش او ياد كرد و گفت : من آهنگ جنگ با بيژن - پسر گيو - كردهام و همهء ديشب را به آماده ساختن خود پرداختم . آنگاه هومان ، ترزفانى را از ميان سپاهيان بخواند و او را بر اسپى گلگون برنشاند و گفت : به پيش بيژن برو و او را بگو كه زود بشتاب تا من نيز چون دود بيآيم . فرستادهء